تبليغاتX
دیدی من تعبیرم از عشق تو راست بود

کجا می توانی قایم شوی؟!
من همه جای دنیای تو چشم گذاشته ام...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:34 نويسنده مهسا |
آنقدر درگیر ِ من بوده ای
که بعد از رفتنم
باید تا آخر ِ عمر
تظاهر کنی عاشق ِ کسانِ دیگری
تظاهر کنی
... عاشقانه کنارشان می خوابی
تظاهر کنی
عاشق ِ من شدنت، اشتباه بود
تظاهر کنی
من، لیاقتِ عشق ِ تو را نداشتم
و به دروغ بگویی
من دروغ می گفتم و.....
خودت می دانی
هیچکدام ِ اینها واقعیّت ندارد.

تو
تا آخر ِ عمر
درگیر ِ من خواهی بود
و تظاهر می کنی
نیستی
مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد.

من
می دانم
به کجای قلبت شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب
نخواهی شد.

افشین یداللهی

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:47 نويسنده مهسا |
یکی باید باشه وقتی تا صبح میخواهی بیدار بمونی بیاد بگه منم باهات بیدار میمونم !

بعد سرش رو بذاره رو پات آروم بخوابه !آخرش همون جوری وقتی عمیق خوابیده بغلش کنی

ببری بذاری سر جاش. در حالی که تو دلت ضعف کردی براش زیر لب نق بزنی تو که میخواستی

بخوابی میرفتی از اول عین آدم سر جات میخوابیدی دیگه.

بعد اونم بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه بگه من سر جام خوابیده بودم اگه شما میذاشتی!

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:46 نويسنده مهسا |
تنها که باشی

از لک لک ها یک دنده تر می شوی برای کوچ

پرواز می کنی

غربت می کشی

مسافر می شوی

از ییلاق به قشلاق

شبها

گله گله گوسفند می شماری

صد یلدا هم بگذرد

فایده ندارد

خواب با تو قهر کرده است

برای ستاره ها

نقشه فرار از آسمان می کشی

این بار نه از راه شیری

راهی پیدا کردی از پشت دب اکبر

مستقیم به خورشید می رسد

حسابت را از تمام ایل و تبارت جدا می کنی

چرتکه می اندازی تنهاییت را

دلتنگی ها را هم که با آن جمع کنی

چند شب گریه می ماند

یک عمر غربت

هرچه حساب می کنی

بدهکار نمی شوی

دیوارت

آنقدر کوتاه نبوده تا جای هر یادگای و برچسبی باشد

اما پرش کردند از برچسب

از حرف های بی سر و ته

آخ که این روزها دل شعرهایت هم می گیرد

سکوت می کنی

سکوت ...!!!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:30 نويسنده مهسا |
ای خدای بزرگ

که در آشپزخانه هم هستی

و روی جلد قرص‌های مرا می‌خوانی

لطفن کمی آن طرف‌تر !

باید همه‌ی این ظرف‌ها را آب بکشم

و همین‌طور که دارم با تو حرف می‌زنم

به فکر غذای ظهر هم باشم

نه ! کمک نمی‌خواهم

خودم هوای همه چیز را دارم

پذیرایی جارو می‌خواهد

غذا سر نمی‌رود

به تلفن‌ها هم خودم جواب می‌دهم

و گردگیری این قاب …

یادت هست ؟

این‌جا کوچک بودم

و تو هنوز خشمگین نبودی

و من آرام‌بخش نمی‌خوردم

درست بعد طعم توت‌فرنگی بود و خواب

که تو اخم کردی

به سیزده سالگی

ملافه

و رویاهایم

ببخش بی پرده می گویم

اما تو به جیب‌هایم

کیف دستی کوچکم

و حتی به صندوقچه‌ی قفل دار من

چشم داشتی !

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه‌ام نشسته‌ای

حالا یک زن کاملم

چیزی توی جیب‌هایم پنهان نمی‌کنم

کیفم روی میز باز مانده است

هر هشت ساعت یک آرام‌بخش می‌خورم

و به دکترم قول داده‌ام زیاد فکر نکنم

لطفن پایت را بردار

می‌خواهم تی بکشم !

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:13 نويسنده مهسا |
مى خواهى بروى ؟ بهانه مى خواهى ؟
بگذار من بهانه را دستت دهم
برو و هركس پرسيد بگو
لجوج بود
هميشه سرسختانه عاشق بود
... ... بگو فرياد مى كرد
همه جا فرياد مى كرد فقط مرا مى خواهد
بگو دروغ مى گفت
مى گفت هرگز ناراحتم نكردى
بگو درگير بود
هميشه درگير افسون نگاهم بود
بگو او نخواست
نخواست كسى جز من در دلش خانه كند
اينهمه بهانه برايت آوردم

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:7 نويسنده مهسا |
روزی که ترکش می‌‌کنی‌
پاکت سیگارت را بردار
فندک ( که لازم نباشد از کسی‌ آتش بخواهی)
شالِ گردنش ( آغشته به بویِ لعنتی اش)
چتر ... لازم نیست
دفتر خاطراتت ( بردار ، فندک هم داری خو و و و و و ب گرمت می‌‌کند)
هر چه قرصِ خواب در کشوی آشپز خانه داری
و یک شیشه ی پر ، از بهترین عرقی که در زیرزمین قایم کرده ای
کفش‌هایت را بپوش
و برای همیشه
برو
....
پشتِ جلدش نوشته : مصرفِ داروهای خواب آور همراه با الکل احتمال ایست قلبی - تنفسی را بالا میبرد
جایِ من اگر باشی‌ میگویی
به جهنم

+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 16:55 نويسنده مهسا |
به جهنم که پیر می شوم

که پر از چروک

به جهنم که کمرم خم می شود

زیر بار این همه غم

اصلا به درک که آرزوهایم را به گور می برم

تو جوان باش

تو خوشبخت

آن دنیا منتظرت می مانم


+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:27 نويسنده مهسا |
زن باشی

تکیه داده باشی به تنهایی هایت

از یک شکست سخت برگشته باشی

پر از زخم باشی

وقتی به اولین کسی که شبیه اوست می رسی

سیگارت را آتش می زنی

پکی عمیق

و پشت دستت خاموش می کنی


+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:20 نويسنده مهسا |
من مرگ را دیده ام

همیشه کنارم است

چسبیده به من

همه چیزم را دارد می کشد

کودکیم را

دلم را

آرزوهایم را

یادش می رود

که دلتنگی هایم را با خودش ببرد

اصلا شده مثل یک کلاغ

تنها چیزهای زیبایم را می رباید

راستی مرگ عزیز

تا کجا برایت لوندی کنم

تا مرا هم ببینی

مرا هم ببری


+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:15 نويسنده مهسا |